اسمایلی


اسمایلی ترکیبی است از: اسمایل(جزء جدایی ناپذیر من) و سیمیلی(اسم مستعارم)


اسمایلی

من، سیمیلی 23 سالمه.



آخرین یادداشت ها
~ بعد از حدود یک سال (به دنبال یک جو گیری) ~
~ سلامی دوباره نامه! ~
~ ؟ ~
~  یه وقتایی... ~
~ قانون من ~
~ انیورسری (یه ورژن دیگه!) ~
~ انیورسری ۲ ~
~ انیورسری ~
~ محک ~
~ فال ~
~ سر به هوام میدونم... خیلی بلام میدونم! ~
~ یلدا ~
~ ولنتاین پیریم ~
~ شرح وقایع ~
~ جوگیر نامه ~
~ پایان نامه ~
~ خصت نامه ~
~ تولد نامه ۲ ~
~ بازگشت گلادیاتور! ~
~ تولد نامه ~

آرشیو
اسفند 1386
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
آذر 1387
دی 1387
بهمن 1387
تیر 1388
تیر 1389

لینک های روزانه

لینک دوستان


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری


جستجو در وبلاگ



تعداد بازدیدکنندگان
10316

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

~ بعد از حدود یک سال (به دنبال یک جو گیری) ~

نمی دونم...

گذر زمان خیلی چیزها رو عوض می کنه... مثل الان من٬ که بعد از سه سال دوستی رسیدم به نقطه ای که می گم کاش شروع نمی شد...

1:31 PM | سیمیلی...

~ سلامی دوباره نامه! ~


این چند وقته به شدت دلتنگم، واسه شازده! آخه داره میره! 13 شهریور بلیط گرفته، میره سوئیس که ارشد بخونه و دو سال دیگه برگرده. دیروز ازم پرسید اگه فکر منو آیندمو موفقیتمو بذاری کنار، آیا دوست داری بمونم یا برم؟! گفتم مسلما دوست دارم بمونی! در واقع تنها دلیلم واسه تحمل این اوضاع و دو سال آینده همین موفقیت توئه و بس!

بهم گفت هدفش از رفتن اینه که آیندمون رو شده 10 درصد، بهتر کنه. چقدر امیدواره! کاش منم به همین اندازه به وجود اون آینده امید داشتم!

--> از 17 بهمن پارسال تا حالا چیزی ننوشته بودم! نه که همیشه تو دفترم مینویسم، دیگه فرصتی نمیمونه واسه اینجا!


2:34 PM | سیمیلی... | نظرات [0]

~ ؟ ~


1.       یک ماه تمام هر روز کنار هم، با هم، مشغول درس و امتحان، همه چی عالی و خوب. نهم ماه جشنی کوچیک و بی نظیر.

2.       شنبه (5 روز پیش) صبح دانشگاه: من: عزیزم من شاید فردا نیام دانشگاه یکم خسته ام. شازده: اگه بیای خوبه، عصر هم میریم فرحزاد و ... . من: باشه، ببینم چی میشه.

3.       شنبه شب: من، در ابتدای سرما خوردگی، خسته از یک ماه درس و امتحان، با اس- ام- اس: گل گلی من فردا نمیام. بدون جواب! بعد از چند ساعت، شب بخیری خشک و خالی.

4.       یکشنبه: بدون هیچ اتفاقی، یه تماس تلفنی از طرف من، سرد و ساکت. شب بخیری خشک و خالی.

5.       دوشنبه  صبح دانشگاه: ساکت، سوال های من همه با یک کلمه جواب داده میشه، دوستش ما رو واسه ناهار دعوت کرده.

6.       دوشنبه ظهر: من خسته از 5 ساعت انتخاب واحد و کلنجار رفتن با آموزش دانشکده و سرما خورده، با حساسیت عود کرده: اگه میشه من برم خونه، حالم اصلا خوب نیست، از دوستات عذرخواهی کن. شازده ناراحت و شاکی و بغض کرده.

7.       چند دقیقه بعد: شازده من و میرسونه خونه، اما در نقش یه راننده تاکسی، ساکت، بدون حرف، با عصبانیت.

8.       دوشنبه عصر: چت به اصرار من، باز هم سکوت، سردی... یه شب بخیر خشک و خالی.

9.       سه شنبه: بلستی در 360 با این مضمون: از هر اشتباهی میشه گذشت، از هر حرف و رفتاری هم، اما از یه چیز نمیتونم بگذرم.. دروغ... . جواب من در مورد معنی بلست: هیچی عزیزم، کلا گفتم! شب بخیری خشک و خالی.

10.   چهارشنبه ظهر خونه: تماسی از طرف من، سرد و خشک.

11.   چند ساعت بعد دانشگاه: استقبالی بی نظیر! به حدی که از رو صندلیش تکون هم نخورد و حتی برنگشت که صورت منو که پشت سرش وایساده بودم ببینه!

12.   ساعت 3: من مطمئن از اینکه با دوستاش رفته ناهار و ناراحت که چرا به من نگفت.

13.   ساعت 4: من و 2 تا از همکلاسی هام (یه دختر یه پسر) آماده واسه رفتن به ناهار، شازده تازه از ناهار برگشته، بغض کرده و ناراحت.

14.   چند دقیقه بعد: شازده بعد از کلی کلنجار با خودش آخر میاد جلو: کجا میرید؟ من با روی گشاده، خندان و تا حد ممکن مهربان: میریم ناهار، شما رفتین؟ شازده: آها! با ... (همکلاسی پسرم) میرید؟! باشه... و میذاره میره!

15.   بعد از ناهار: شازده نیست، دوستش میگه ناراحت بود زود رفت خونه. 4 تا اس- ام- اس از طرف من بدون جواب. هول و هوش 30 بار تماس تلفنی از طرف من بدون جواب.

16.   شب: بدون شب بخیر!

 

--> من از همه جا بیخبر، بی اطلاع از همه چیز، دایم در تلاطم و نگرانی و معده درد و بی اشتهایی، به شکل یک علامت سوال بزرگ!

--> در مورد همکلاسی پسرم هیچ حرفی نمیشه زد، پسری خوب و با خانواده. مطمئنم بهانه ای بیشتر نبود.

--> باز هم من! خسته از این بازی های هر روز، خسته از استرس های همیشگی، خسته از حساسیت های بیش از حد شازده و بچه بازی های تمام نشدنیش.

 

09:34 AM | سیمیلی... | نظرات [0]

~  یه وقتایی... ~


یه وقتایی خسته میشم از بس که کار رو سرم میریزه، مثل این چند روزه که پروژه ی مبانی آی- تی داشتیم و گزارش پروژه ی مدیریت و ...

یه وقتایی خسته میشم از اینکه هیچ کس نمی ففهمه که چقدر کار دارم و بازم ولم نمیکنه و هی کار میده بهم، از آپدیت کردن سایت استادا بگیر تا سر و کله زدن با آموزشی های نفهم و بچه های نفهم تر...

یه وقتایی خسته میشم که تو این خر تو خری تو هم بهم گیر بدی و خودتو لوس کنی و انتظار داشته باشی مثل همیشه نازتو بکشم...

یه وقتایی خسته میشم از این که هی لب و لوچه اتو آویزون کنی و عین بچه 2 ساله ها بی دلیل نق بزنی که فقط یه کاری کرده باشی و توجه منو جلب کنی...

یه وقتایی خسته میشم از اینکه درست با مردم رفتار نمیکنی و رو هر کدوم یه ایرادی میذاری که توجیهی باشه واسه برخورد نادرستت (برمیگرده به نحوه ی خداحافظیت با سینا، اون روز تو آموزشگاه، که منی که دخترم واسش بلند شدم ولی تو حتی نخواستی یکم جابجا بشی و لم داده یه اشاره ای کردی که یعنی خداحافظ! میدونی که من زجر میکشم از این رفتارها)...

یه وفتایی خسته میشم از این که هی پیله کنی بهم و عین.. شرمنده ام از گفتن این کلمه ی زشت.. عین این زن زلیلها بچسبی به منو دوستهام و دوستهای خودتو جلو جلو رد کنی برن (میدونم که میخوای با من باشی، اما وقتی صراحتا بهت میگم تو با دوستات برو ما هم پشت سرتون میایم بفهم که دوست ندارم بهم بچسبی)...

یه وقتایی خسته میشم از اینکه هی مجبورم بهت بگم موهاتو صاف کن، موهایی که سبکن و بدون ژل هی میرن هوا و قیافه ی مسخره ای ازت میسازن...

یه وقتایی خسته میشم از کندی بیش از حدت تو رانندگی و لفت دادنهای مداومت و جادادن های بی موردت به مردم...

یه وقتایی خسته میشم از اینکه دلم میخواد کنارت بشینم، منتظرم تو یه عکس العملی نشون بدی و واسم جا باز کنی یا حداقل جایی بشینی که منم بتونم بیام کنارت و تو هم کاری نمیکنی (میدونم که تو هم میخوای که من بیام پیشت اما میترسی از اینکه بیای به من بگی و اون وقت من احساس کنم میخوای مجبورم کنی و دلخور بشم)...

یه وقتایی خسته میشم از اینکه همیشه منتظری که من دستاتو بگیرم و اگه نگیرم ناراحت میشی، چون احساس میکنی این کارو نکردم چون میلی بهش ندارم (میدونم که خودم بهت گفته بودم کاری رو به زور ازم نخواه و بذار خودم بکنم تا برام ارزش داشته باشه، میدونم که خودم کاری کردم که این جسارت رو نداشته باشی که خیلی کارها رو بکنی، چون من از خیلی چیزها خوشم نمیاد، اما خوب منم آدمم، شاید دلم بخواد یه وقتایی تو نازمو بکشی، تو دستمو بگیری.. البته حق میدم بهت که نفهمی من کی به انجام کاری میل دارم یا ندارم و یا کی میخوام کاری رو تو بکنی یا نکنی)...

یه وقتایی خسته میشم وقتی میبینم با ناراحتی من که کاملا مودیه و خودش برطرف میشه تو بهم میریزی و به این راحتی ها هم خوب نمیشی (که بازم بهت حق میدم، چون تکلیف خودتو نمیدونی که چه جوری باهام رفتار کنی، یه روز خوبم و یهو میریزم به هم)...

یه وقتایی خسته میشم از این که مشکلاتمون رو جار میزنی و جوری رفتار میکنی که همه بفهمن ما دعوا کردیم یا دلخوریم از هم (اینم برمیگرده به روزی که اصرار کردی بیام رو لپ تاپ تو پروژه ام رو ادامه بدم و به هر دلیلی من نمیخواستم و لج کردم، تو هم وسط سایت دانشگاه جلو جلو رفتی و سریع صندلیتو با عصبانیت کشیدی و نشستی سر جات و موبایلتم پرت کردی رو میز)...

خلاصه که یه وقتایی خسته میشم، از همه چیز، و از همه مهم تر از خودم، که دائما گیر میدم به همه چیز، که اینقدر کم طاقتم، که اینقدر بداخلاق و مودیم، که خودخواهم و تلاشی برای درکت نمیکنم...


09:53 AM | سیمیلی... | نظرات [0]

~ قانون من ~


مهم این نیست که طرف مقابلت بهترین یا بدترین آدم روی زمین باشه! مهم اینه که تو باهاش حس خوبی داشته باشی. ممکنه ایده آل ترین آدم احساس خوشایندی بهت منتقل نکنه، اما با یه آدم معمولی یا حتی یه آدم با ویژگی هایی خلاف عرف و سلیقه ی جمعی نهایت خوشبختی رو حس کنی.

مهم خود تویی، با قوانین و عرفی که خودت میسازی و یه نفر دیگه (فقط و فقط یه نفر!) که قوانین و عرفش با تو هماهنگ باشه. همین و بس!

--> دلم برای بوی تنت تنگ شده...


9:02 PM | سیمیلی... | نظرات [0]

~ انیورسری (یه ورژن دیگه!) ~


اول بگم اون عدد 3486 بود! باید یه 4 هم زیرش اضافه کنم (با یه رنگ دیگه)! اینها همه دستورات جناب شازده است!(با زرشکی نوشتم به یاد پلیور زرشکی جیگر و خوشگلی که امشب پوشیده بود!)

بعدم بگم امروز با یه کیک بی بی و یه دسته گل فوق العاده زیبا رفتیم آموزشگاه شازده اینا! خودمونو آماده کرده بودیم که استادش یه تیکه ای بهمون بندازه، فک کن سانتی مانتال با گل و شیرینی و یه نیش تا بنا گوش باز رفتیم تو، هر کی باشه یه فکر بیشتر نمی کنه! خلاصه بعد از کلی تعجب و دهن باز و ... معلوم شد امروز دهمین سالگرد شاگردی شازده پیش استاد بود! این بشر واقعا چه حافظه ای داره، دفتر نت های بچگی هاشو آورده بود، دقیقا ۷۷/۱۰/۱۱ شروع کلاسش با استاد بود، کارت عضویتشو هم آورده بود! فک کن! کلاس اول راهنمایی بود جوجه! و حالا چه مردی شده! استاد از بس ذوق زده شده بود ۳-۴ تا کپی از کارت و دفتر نت شازده گرفت که نگه داره واسه خودش. کلی هم عکس گرفتیم و خوش گذروندیم.

امشب یه قولی به شازده دادم که حالم از خودم بهم خورد از بس لوس و ننر شده بودم! گفتم ما تو زندگیمون تا یه مدت دور ماشین و سفر و ماشین ظرف شویی و ... خط میکشیم و پولهامون رو جمع میکنیم تا واسه شازده یه پیانوی دیجیتالی واسه ضبط موسیقی بخریم! خرید این پیانو از آرزوهای شازده است، مطمئنم با این کار کمک بزرگی به پیشرفتش میکنیم. دیگه چه کنیم دیگه! لوسیم!

راستی! تربیت بدنی ۲۰ شدم! میان ترم طراحی الگوریتم هم ۶۰ از ۱۰۰! یعنی افتضاح!


10:58 PM | سیمیلی... | نظرات [0]

~ انیورسری ۲ ~


پریروز که همون نهم دی باشه همون پلیور کرم خوشگلشو هم تنش کرده بود، ظهرش رفتیم ناهار، بعد چون کلاس داشتیم جفتمون، برگشتیم دانشگاه و برنامه رو موکول کردیم به بعد از ظهر.

عصرش رفتیم فرحزاد، سفره خونه‌ی ستاره، دوسیب و آلبالوی خونم به شدت افت کرده بود! بعدشم چون شکممون هم خودشو قاطی کرده بود و اون وسط هی هوار میزد رفتیم سعادت آباد ذرت و سیب زمینی خوردیم. کادو هامونم دادیم بهم، من یه ست خودکار و روان نویس گرفته بودم براش و اونم یه گردنبند فوق العاده خوشگل. و از اون مهمتر سی-دی ای بود که گذاشت پخش بشه. یه جور سریال بود، از اولین گل گلدونی که با هم شنیده بودیم تا همنوازی فلوت ()و پیانوی استادش که بهم داده بود و آهنگ بنان و"غروب در باغ" استادش که تو همون 2-3 ماه جدایی گوش میکرد و اون آهنگی که خود استاد همون روز جدایی براش خونده بود و آهنگی که تو کنسرت "محک" شون اجرا کردن و... تا گل گلدونی که خودش برام زده بود. یه سیر تاریخی داشت، عالی بود، و منقلب کننده. دلم میخواست "بیتاب" هم تو این آهنگها بود، همون آهنگی که تو اون 2 ساعت قهر یه ماه پیشمون برام ساخته بود، اما گفت که نتشو نداشتم، یادم اومد که نتشو داده بود به خودم، گفت در اولین زمانی که بخوای برات میزنمش، دلم میخواد تو یه شب خاص برام بزنه، شاید شب عروسی!

فالی که اون گرفتیم(و البته بسته مونده)، قبض رستوران و سفره خونه و.. همه رو نگه داشتیم، شاید 10 سال دیگه یه آرشیو عالی داشته باشیم. قرار شد دو چیزو تو دفترم ثبت کنم تا به موقعش بهم بگه، یکی شو که یادم رفته! اون یکیشم یه عدد بود، 6834 یا یه چی تو همین مایه ها!

گفت که همه چیز الان عالیه، 70-80% اون مشکلاتی که یه ماه پیش داشتیم از نظر من حل شده، کلا خوشحال بود و امیدوار، منم همین طور، هر روز بیشتر از پیش امید وار میشم به آینده.

امروز هم قراره بریم آموزشگاه، معلوم نیست چی تو سرشه، اما گویا برنامه ی هیجان انگیزی داره، که به هیچ کسم نگفته، نه من نه استادش نه هیچ کس دیگه. دنبال شیرینی واسه امروز میگشت که من بی بی رو پیشنهاد دادم. امروز امتحان تربیت بدنی1 دارم، احتمالا بعدش بریم سراغ شیرینی و... گفت که به کمک من احتیاج داره و تا عصر یه کم راهنماییم میکنه تا شاید بتونم حدس بزنم که امشب چه خبره، اما یه کامنتی هم بعدش داد که بهتره سعی نکنم حدس بزنم چون نمیتونم!


08:05 AM | سیمیلی... | نظرات [0]

~ انیورسری ~


امروز سالگرد دوستیمونه!

الان شازده سر کلاسه و منم با لپ تاپش نشستم تو سایت و می خوام یه چیزی براش بنویسم و یه گوشه تو کامپیوترش هاید کنم که شب بخونه.

صبحم با یه دسته گل گنده و خوشگل رز شروع شد... حالا تا شب معلوم نیست چی میشه!

احتمالا امروز میریم همون سفره خونه ی تو فرحزاد که سال پیش همین موقع اونجا بودیم. کار خاصی واسه سورپرایز کردن به ذهنم نرسید اما مطمئنم سورپرایزای خوبی در انتظارمه!


07:47 AM | سیمیلی... | نظرات [0]

~ محک ~


دوست داری همسرت تو جمع به چه اسمی صدات کنه؟ من خودم به شخصه آدمیم که نه دوست دارم قربون صدقه‌ی کسی برم جلو ملت و نه دوست دارم کسی قربون صرقه‌ام بره، من دوست دارم بهم احترام گذاشته بشه. عزیزم، گلم، فدات شم به درد من نمی‌خوره، اما مثلا سیمیلی جان یا خانوم یا دیگه فوقش خانومم خیلی بیشتر برام ارزش داره. اینو گفتم که گفته باشم فقط!

دیشب با شازده و یکی دیگه از دوستامون محک بودیم. طبق معمول همیشه بچه‌ها اجرا داشتن. برنامه مال اتاق بازرگانی ایران و آلمان و به مناسبت کریسمس و تبلیغات شرکتها و کمک به محک و ... اینا بود. ما از طرف استادمون دعوت شده بودیم. خوب بود. بعدشم رفتم خونه‌ی شیوا، تولد هلیا بود. پارتی و اوپس اوپس! کلی رقص نور و لیزر و.. از این قرتی بازیا راه انداخته بودن...


08:36 AM | سیمیلی... | نظرات [0]

~ فال ~


دیروز از اون روزایی بود که شازده لوس بود! لوچه‌اش آویزون بود! دلیل خاصی هم نداشت ها! همین جوری دلتنگ من بود! حالا از صبحش با هم بودیم، رفتیم ناهار، عصر هم منو گذاشت کلاس زبان ولی بازم دلش راضی نشد، همون جا جلوی کلاس وایساد تا من بیام بیرون(چیزی نزدیک 2 ساعت!) دلش بغل می‌خواست، دلش دستهامو می‌خواست که دستهاشو بگیرم، دلش می‌خواست خودشو لوس کنه دیگه!

منم البته تا جایی که تونستم نازشو کشیدم، ولی آخرش یهو بریدم، نمی‌خواستم اینجوری به خاطر من دلتبگ و ناراحت باشه، نمی‌خواستم به خاطر من غصه بخوره. بهش گفتم که ما بعد از این دلتنگی زیاد خواهیم داشت، ازش قول گرفتم که غصه نخوره، که هیچ وفت به خاطر من ناراحت نباشه. همین جور میگفتم و اشک میریختم! دلم نمی‌اومد از ماشین پیاده شم، اون بدتر از من! نیم ساعتی میشد که رسیده بودیم و سر کوچه وایساده بودیم. آخر لبهاشو بوسیدم و سریع زدم بیرون...

فال شب یلدا رو داد که من نگهش دارم:

عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام  مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن          همنشین نیک کردار و حریف نیکنام

شاهدی در لطف و پاکی رشک آب زندگی         دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام

باده گلرنگ تلخ عذب خوشخوار سبک   نقل از لعل نگار و نفل از یاقوت جام

بزمگاهی دلنشین چون قصر فردوس برین          گلشنی پیرامنش چون روزه دارالسلام

صف نشینان نیکخواه و پیشکاران باادب دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام

غمزه ساقی بیغمای خرد آهیخته تیغ   زلف دلبر از برای صید دل گسترده دام

نکته‌دانی بذله‌گو چون حافظ شیرین‌سخن          بخشش آموزی جهان‌افروز چون حاجی‌قوام

هر که این مجلس نجویدخوشدلی از وی مجوی

                        وآنکه این عشرت نخواهد زندگی بر وی حرام


08:58 AM | سیمیلی... | نظرات [0]


1 2 3 4 >>